دهکده غم
نشانه مشعل مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است . استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده اولین روز که چشمامو وا کردم دیدم یکی کنارم نشسته وگفت:من پیشت میمونم من تنهات نمیزارم.... اولین روزکه چشمامو وا کردم دیدم یکی کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه می کرد بهش گفتم تو کی هستی؟ گفت من پیشت میمونم ولی بهت نمیگم کی هستم گفتم: تا همیشه پیشم میمونی؟ گفت: آره گفتم: باهام بازی میکنی؟ گفت: نه گفتم: واسه چی؟ گفت: من فقط پیشت میمونم ولی کاری واست نمیکنم من هم گریه کردم اومد اشکامو پاک کرد گفت: هنوز گریه نکن گفتم: واسه چی؟ گفت: هنوز وقتش نرسیده من هم بیشتر گریه کردم مامانم اومد منو بغل کرد اون گفت: میدونی این کیه؟ گفتم: نه گفت: این مادرته گفتم: مادر چیه؟ گفت: مادر دلسوزترین فرد دنیاست خیلی هم دوست داشتنیه گفتم: باهام بازی میکنه؟ گفت: آره گفتم: من مادر رو بیشتر دوست دارم تا تو گفت: ولی... گفتم: ولی چی؟ گفت: اون تو رو تنها میزاره گفتم: نه اون منو دوست داره تنهام نمیزاره منم دوباره گریه کردم دیدم یکی اومد دست رو سرم کشید اون گفت: این رو میشناسی؟ گفتم: نه گفت: این پدرته گفتم: پدر؟ گفت: آره گفتم: این کیه؟ گفت: این مهربانترین فرد دنیاست خیلی هم دوستت داره گفتم: باهام بازی میکنه؟ گفت: آره ولی آخر تنهات میزاره گفتم: تو دروغ میگی اون منو دوست داره دیدم یکی اومد بالای سرم دستامو گرفت ویه بوس به دستام داد گفت: میدونی این کیه؟ گفتم: نه گفت: این خواهرته گفتم: خواهر؟ گفت: آره خواهر هم راز هم درد همبازی گفتم: این پیشم میمونه؟ گفت: نه اونم تنهات میزاره گفتم: آخه چرا؟اون که منو دوست داره گفت: همه دوستت دارن اما فقط من پیشت میمونم وتنهات نمیزارم گفتم: نه و بعد دیدم یکی اومد بغلم کرد و باهام بازی کرد گفت: میدونه این کیه؟ گفتم: این همونیه که منو تنها نمیزاره؟ گفت: نه اون هم تو رو تنها میزاره گفتم: نه نه نه گفت: اون برادرته دوستت داره هر چی میخوای واست میاره ولی بهش دل نبند گفتم چرا؟ گفت: تنهات میزاره بعد روزها گذشت سالها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های دیگری آشنا شدم ولی اون همش میگفت: اونها تورو تنها میزارن تا روزی که.... داشتم قدم میزدم دیدم یکی داره نگام میکنه اول بهش توجه نکردم ورفتم روز بعد وقتی از اونجا گذشتم دیدم دوباره اونجا ایستاده و به من خیره شده من هم اهمیتی بهش ندادم وسریع از اونجا گذشتم روزها گذشت و اون همین جور به من خیره میشد وقتی اون رو میدیدم داشت بهم لبخند میزد وهمیشه یک شاخه گل سرخ توی دستاش بود یک روز که داشتم از اونجا گذرمیکردم دیدم یکی اومد جلوم ایستاد وشاخه گلی به طرف من گرفت وقتی نگاش کردم دیدم خودشه همونی که همیشه منتظرش بودم به چشماش نگاه کردم خودشو آورد جلوتر بهم گفت دوستت دارم.... دیدم یکی بهم گفت: تنهات میزاره آره خودش بود همونی که همیشه باهام بود و میگفت تنهام نمیزاره گفتم: اون که دوستم داره گفت: این دلیل موندن نیست هر روز منتظر من به درختی تکیه میکرد با یک گل سرخ کم کم معنی عشق رو فهمیدم آره اون عاشق من شده بود اما من از جدایی میترسیدم خیلی.... روزی رسید که دیدم کنار درخت کسی نیست دیدم یک نامه با یک گل سرخ کنار درخت بود وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترینی به خیابون نگاهی کردم دیدم خودش بود اما دستاش توی دستای یکی دیگه.... توی اون لحظه دیدم یکی دست رو شونه هام گذاشت گفت: دیدی گفتم با تو نمیمونه من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گریه کردم گفتم: تو که تنهام نگذاشتی گفت: آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نمیزارم گفتم: تو کی هستی؟ گفت: غم گفتم: غم؟ گفت: آره اونی که با همه میمونه هیچ کسی رو توی تنهایی تنها نمیزاره اشکامو پاک کردم ورفتم جایی که دیگه کسی منو پیدا نکنه اما تنها کسا که منو تنها نگذاشت غم بود..... ای سر آغاز همه خوبی ها مینویسم از تو توکه سرسبزترین منظره ای تو که سرشارترین عاطفه ای برترین خواهش و احساس نیاز وبدان تا به ابد دوستت میدارم دوستت میدارم از زمین تا به خدا از همین نقطه ی خاکی تا به عرش...
راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»
فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»
است .استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است . استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند . ![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
و عطر مهربانیت در تمام وجودم است
صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم
بی قرارانه تو را فریاد می زنند
اما دیگر تاب و توانی برایش نمانده
که از زیبایی یک عشق به یادگار ماند...
![]()
![]()
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم
توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود
کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم
توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم
اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم
تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم
قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من
سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من
چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم
دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم ![]()
![]()
| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |













